تبلیغات پیراهن مشکی ام را می پوشم.
مشقهایم را یکی یکی خط می زنم.
می نویسم که :
بابا نیامد.
بابا با اسب نیامد.
اسب آمد.
اسب بی بابا آمد.
----
خواهرش را که دید
با خودش فکرکرد
کاش این گودال این همه عمیق
و آن تل ّ این همه بلند نبود.
----
نیزه داشت خم می شد
می شکست از غم ...
سر شش ماهه ای بر فرازش بود.
------
علی آرام گرفته بود.
چه آرام گرفتنی...!
که تاب از حسین - علیه السلام - برد